تبليغاتX
....................بی کس


....................بی کس

نمیدونم عاشق باشم یا نباشم...

سلام به همه خوانندگان وبلاگ

من مجید افتخار دارم از امروز برای این وبلاگ مطلب بنویسم البته به اصرار شدید دوستم سعید بود

 ازمن خواهش کرد من هم پذیرفتم چه کنیم کشته رفیق که میگن منم دیگه !!

امیدوارم که با همکاری سعید و طلاجون یه وبلاگ توپ داشته باشیم البته من که اومدم توپ میشه صد در صد

فعلا خداحافظ 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:47 توسط مجید| |

فروردین:شما امروز خیلی ایده آل فکر می کنید و این چیز بدی نیست. حداقل فعالیتهایتان بر پایه ساختن جهانی بهتر شکل می گیرد. فقط مطمئن باشید آرزوهایی که دنبال می کنید قابل اجرا و کاربردی باشند.

بقیه را در ادامه مطلب ببینید...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:0 توسط سعید| |

                                 بزرگترین سود          فرزند نیک است

                                بزرگترین سرمایه       اعتماد به نفس است

                                بزرگترین گناه           ترس است

                                بزرگترین بلا            نومیدی است

                                بزرگترین افتخار       ایمان است

                                بزرگترین استاد         تجربه است

                                بزرگترین هدیه         گذشت است

                               بزرگترین اسرار        مرگ است

                               بزرگترین تفریح         کار است

                               بزرگترین شجاعت      صبر است

نظر یادتون نره....

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:50 توسط سعید| |

حتما در دوران تجردتان مواقعـی پـیـش آمـده كـه شـنــیـده باشـیـد خــانمها معمولا نمی‌توانند مرد نجیب، حساس وخـوب و مـهـربـان مـورد نـظـر خـود را پـیـدا نمایند. همچنین...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:9 توسط سعید| |

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزديد و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:45 توسط سعید| |

ویلیام شکسپیر میگه:زمانی که فکر می کنی تو هفت آسمون ۱ ستاره هم نداری....

یکی یه گوشه دنیا هست که واسه ی دیدنت لحظه شماری میکنه....

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:24 توسط طلا| |

گل عشق تو هستم شبنمم باش.دلم دنیای زخمه مرحمم باش.زدرد بی کسی قلبم شکسته.به شهر بی کسی ها همدمم باش.

در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام تو همان ساحل عشقی که من به تو دلبسته ام.

ای رفیق مهربان هر شب دعایت میکنم.اگر ندارم ثروتی جانم فدایت میکنم.

نظر یادتون نره........

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:21 توسط طلا| |

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. 
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. 
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. 
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. 
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» 
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. 
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» 
نوبت به داماد آخرى رسید. 
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. 
امّا داماد از جایش تکان نخورد. 
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. 
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. 
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:13 توسط سعید| |

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 
 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 6:0 توسط طلا| |

سلام دوستای گلم....خیلی وقت بود نبودم ...یه کم مریض بودم .یعنی بیمارستان بستری بودم .از امروز منم برگشتم تا روی سعیدو کم کنم و بازم بهش نشون بدم من از اون بهترم ...........

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:19 توسط طلا| |


:قالبساز: :بهاربیست:

head>

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس