X
تبلیغات
بی کس....................


بی کس....................

نمیدونم عاشق باشم یا نباشم...

تخریب اعتمادها بدتر از شکستن دل است...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 9:0 توسط سعید| |

بنام آنکه شادی وخوشبختی را آفرید به آسمان گفتم قشنگترین جمله را بگو تا برای
عزیزترین کسم بنویسم : گفت بنویس دوست دارم بی نهایت باصداقت تا قیامت

تقدیم به همسرعزیزم به مناسبت سالروز میلاد حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (ع) و روز زن

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 15:43 توسط سعید| |

 غلط کرده باران
حالا که مرا به تو بد عادت کرده
بی تو می بارد
روز و شب
بی خستگی
وقتی خودت نیستی،
باران هست....

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:33 توسط سعید| |

ﺍﻣﺸﺐ ﺩﻟﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﺮﯾﺴﺖ،ﺑﮕﺬﺍﺭﺑﮕﺮﯾﺪ ﻭ
ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ

::
::
ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ﻭ، ﺍﺯ ﻣﻦ
ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ
::
::
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯾﮑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﮑﺴﺖ
ﺗﻮﺳﺖ، ﭘﺲ ﺑﺮﺧﯿﺰ ﻭ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ
ﺑﮕﺮﯾﺪ

“ﮐﻮﺭﻭﺵ ﮐﺒﯿﺮ”

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 14:34 توسط سعید| |


ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌...گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه

سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب رابرمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با

لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر

مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که

دست‌نخورده روی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار

می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود

نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل

احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در

حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این

اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند...

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 13:37 توسط سعید| |
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 19:32 توسط سعید| |
مرا ببخش که گهگاه اتاق تنهایی ام را با تو تقسیم نمی کنم! دلیلش بی لیاقتی تو نیست، ناسپاسی من هم نیست، دلیلش تنها یک چیز است: بعضی دردها را شنوا، طبیب و مرهمی جز او نیست، او که همچون تویی را کنارم قرار داد تا بازدم نفس تنهایی ام را بشنود و برایم مرهم باشد.
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 1:31 توسط سعید| |
عزیزم زیباترین لحظاتم را به پای ساده ترین دقایقت میریزم تا بدانی تو را برای تو دوست دارم. تقدیم به ان کسی که افتاب مهرش در قلبم همچنان پابرجاست و هرگز غروب نخواهد کرد.
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 10:28 توسط سعید| |

یک گره در پای من از عشق تو
یک گره بر قلب من از هجر تو

این گره ها را تو بخشیدی به من
تو مرا انداختی در این گره

باید از دولتسرای عشق تو
واکنم این بندهای پرگره

یا بپرسم از تو ای گم گشته ام
هیچ می دانی که ماندم در گره

کاش کور می شد دوچشمم آن دمی
که نگاهت روی آن می خورد گره

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:9 توسط سعید| |

تو با دل من

چشمهایت سیراب سراب


و نگاهم،


تاول زده از تابش تشنگی


برویم دعای باران بخوانیم ‍.

من با دل تو


باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:55 توسط سعید| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت